تبليغاتX
دنیای من، شب چشمان تو

دنیای من، شب چشمان تو

و این آغاز بهانه ای است برای...
هزار بار تکرار تو...
من متولد می شوم
اما تو باور نکن...

اینجا...

آدمک ها خواب هزار ساله شدن اندامم
را با " تو " به جشن می نشینند...

+ 88/01/29 10:5 بهار(آن شرلی!) |


فاصله ی میان ما...

از اینجا که منم...

تا آنجا که تو ایستاده بودی

چند قدمی بیشتر نبود

که آن را هم...

تو عقب تر قدم زدی

حالا هرچقدر هم که بدوم

حجم نبودنت را...

کم نمی شود...

فاصله هایی را که من...

نزدیک تر می آیم

وتو...

بودنت را دورترمی روی

ونقطه.

+ 87/08/23 13:54 بهار(آن شرلی!) |


شب چشمان تو...
نقطه ی عطف عشق بازی دلم...
باوجودت شاپری من

دلی که بی تو بتونه دل باشه -.-.-.-.-.-.-.-.- بخدا بهتره زیر گل باشه

+ 87/08/02 10:21 بهار(آن شرلی!) |


مدتی هست که نگاهم به تماشای خداست
نغمه ی قلب مرا...گوش خدا می شنود

+ 87/08/02 10:10 بهار(آن شرلی!) |


شاپري من...

از همين حالا تا...

منور شدن خاك شهرم

به وجود گرم و مهربانت

و شكستن بغض هاي

گاه و بي گاه دلم

به وقت دوباره ديدن

شب چشمانت...

تا همان لحظه ي

بوسيدن پيشانيت

تا همان لحظه ي

بوسيدن دستانت

عاشقانه عاشقانه

عاشقانه عاشقانه

عاشقانه عاشقانه

با تن پوشي سفيد

براي تو...

مي رقصم.

 

پ.ن: عروس قرآن را نذر وجودت مي كنم...

+ 87/02/15 12:28 بهار(آن شرلی!) |


نمي دانم چرا اين آمدنت را

هر بار چيزي ...اتفاقي...

مي لرزاند!

و من متحير مي مانم در

نگاه آخرينت در آن

روز برفي و سرد!!!

كه دلم به پشت كردن

نگاهت و محو شدن

شب چشمانت در

ازدحام ماشين هاي

آن جاده... واماند!

خيس و سرد و تنها...

شاپري نگفته ام برايت

چگونه از لحظه ي

محو شدن شب چشمانت

در لمس لحظه هايم تا

خانه را گذراندم...

در همان روز برفي و سرد

تك تك خيابان ها را

با قدم هاي آرام و دستاني سرد

و چشماني خيس از باران و اشك

و پهناي گونه هايم كه پشت

آن شال گردن رنگي

و چشماني كه پشت ع ي ن ك...

پنهان كرده بودم...

تمام راه را گريستم

مي داني چرا؟!!!

حسي ...چيزي...نمي دانم...

انگار قلبم را در هم مي فشرد

كه ديگر...

كه ديگر...

كه ديگر نخواهمت ديد!!!

نه.........................

+ 87/02/14 12:23 بهار(آن شرلی!) |


خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ 87/02/12 23:58 بهار(آن شرلی!) |


من كه تنهات نمي زارم

پس چرا بي بهونه هي لج مي كني؟

من كه تنهات نمي زارم

پس چرا مي گي نمون تو مي شكني؟

من كه تنهات نمي زارم

پس چرا اسم منو مي زاري "عمرم"؟
مي گي اسمتو نمي زارم

دريا كه خشك شي

مي گي اسمتو نمي زارم

خورشيد كه غروب كني

مي گي اسمتو نمي زارم

ماه كه صبح بري و جات

خورشيد بياد!!!

نمي خواستم كه بگي: "عمرم"

كه بگي:...

"اسمتو می زارم"عمرم"...

که ‌اگه رفتي منم برم"

شاپري من كه تنهات نمي زارم

چرا گريه ام مي ياري؟!

من كه تنهات نمي زارم

چه بموني مال من چه...

تا ...

وقت رفتن پيش خداااااااااا

 

+ 87/02/12 23:49 بهار(آن شرلی!) |


حذف شد!

 

+ 87/02/11 23:24 بهار(آن شرلی!) |


 

تو نمي فهمي...

تو نمي فهمي...

تو نمي فهمي...

تو نمي فهمي...

 

پ.ن* خوشحالم  م م م م م م م

         مي دوني چرا؟!

        واس اينكه تازه شدم مثل خودت!

       

+ 87/02/09 15:39 بهار(آن شرلی!) |


گناه ما جاده اي است...

 كه مي گويد:...برو...

و زندگي هم چنان اميد...

 است...اميد به داشتن

قبري راحت...در...

 قبرستاني سبز!
آدم اينجا تنهاست!

و در اين تنهايي...

سايه ي ناروني تا...

 ابديت جاريست...

سايه ي ناروني تا ...

ابديت جاريست...

+ 87/02/09 14:10 بهار(آن شرلی!) |


مي داني شاپري، آدمك ها...

به اشك هايم، به لرزش دستان كوچكم

در دلتنگي شب چشمانت در اين روزها

مي خندند و مي خندند و مي خندند...

و من در اوج بغض ها و تبلور اشك هايم

مي خندم به خنده هايشان...

آنقدر بلند ميان هق هق دلم برايشان

مي خندم كه براي خنده هاي خود...

اشك مي ريزند...سكوت مي كنند

به سراغ صورت نمناكم مي آيند

دستانشان را به رسم آغوش باز مي كنند

تا تن رنجور دخترك بهار، از نگاهشان را

در آغوش هزار ويك رنگي مهرشان بگيرند

آنگاه نگاهم آنگونه در نگاهشان سكوت مي كند

كه تمام سردي حس قلبم به وجودشان

و تمام در خودبودن دلم براي تو ...

به بودنشان اثبات مي شود و ...

آرام و بي صدا از كنارم مي روند

و رهايم مي كنند...

مي داني شاپري؟! آدمك ها...

اين روزها...

 

+ 87/02/08 20:35 بهار(آن شرلی!) |


دل اگر تنگ شود يعني مرگ

من دلم تنگ شد...ه...ست

و همين...علت مرگم...

شده ...است...

 

پ.ن* شاپری بیاااااااااا

+ 87/02/08 12:4 بهار(آن شرلی!) |


شاپری فرض کن...

من روی همان صندلی

همان که با صدایت

ساعت ها مرا بر آن

میخ کوب می کردی

کنار همان پنجره ی

روبه باغچه ی تک درخت

 گیلاس نشسته ام...

یک دستم باشد در

تارهای بلند موهایم...

دور چشم هایم را

خط انداخته باشم...

ابروانم نازک تر ...

صورتم سبزه تر...

تن پوشم  تیره تر...

چشمانم خمارتر...

و لبانم...لبانم                    

کبود.....د....د...

و دهانم پر از ...

دود سیگاری که...

در دست دیگر دارم

حالا فرض= واقعیت

بهار نبودنم برایت

آسان است! خیلی!

پس تهدیدم نکن!

به همین آسانی

خراب می شوم

اما در دلم ...

خرابت نمی کنم...

+ 87/02/07 9:42 بهار(آن شرلی!) |


وقتي با تمام عصبانيت و...

غرور  مردانه ات با نفس هاي

بريده بريده  براي ...

رها كردن دلت از شك...

از شك و ترديدت به " من"

می خواهی که بگویم:...

" بگو كه مال مني...بگو..."

و من هي بغض مي كنم

و بغض مي كنم و تو ...

بلند تر و خشن تر مي گويي...

" بگو كه مال مني...بگو..."

اين لحظه مي شود نقطه ي ...؟!!

نقطه ي ترك خوردن بند بند وجودم

باور كن حرفم نمي آيد

و تنها دلم سكوت مي خواهد

+ 87/02/06 19:49 بهار(آن شرلی!) |


اين روزها حال مزخرفي دارم

اين روزها كه تو هي نزديك و

نزديك تر مي شوي! و...

من هي خاطره مرور مي كنم!

خاطرات ترم هفتم...

خاطرات ميدان اسب آبي سفيد را!

خاطرات خيابان انصاري!

خاطرات آن روز برفي را...

خاطرات آن شب سرد اما گرم ...

خاطرات آن روز گرم اما سرد...

تو برايم حرف مي زني

من فكر مي كنم

من به فكرهايت، فكر مي كنم!

و بي صدا در دلم گريه مي كنم

اين روزها تو هي ...

نزديك و نزديك تر مي شوي

به عطر پيراهنم! و ...

و من دورتر و دورتر مي شوم از تو!

 

 

 

+ 87/02/06 11:7 بهار(آن شرلی!) |


در حیرتم از مرام ...

این مردم پست!

این طایفه ی زنده کش

مرده پرست!

در حیرتم...

+ 87/02/01 23:16 بهار(آن شرلی!) |


شاپری به خودم قول داده ام

که زین پس دلتنگ دلتنگی های

شبانه ام برای شب چشمانت

و نبود بیداری شب چشمانت

در شب های تارم نشوم...

قول می دهی آرام بخوابی؟

قول می دهم آرام ...

بغضم را بشکنم...

+ 87/02/01 23:15 بهار(آن شرلی!) |


رسیده ام به یک کوچه ی

بن بست با دیوارهایی

از جنس بغض و دلتنگی

برای چشم های عسلی

مادر و عطر حضورش در

لحظه های پر دغدغه ام

+ 87/01/30 21:39 بهار(آن شرلی!) |


گوشی معشوقه ی مورنظرت

اینبار وقت کوبیدن به آن دیوار...

کدام دیوار؟...همان دیوار اتاقکم؟

اااا نه! وقت کوباندن به دیوار

اتاقک خاموش که چشم های

عسلی مادر در آن با لب های

نازش مسکوت مانده...تکه تکه شد

معشوقه ات دیگر در دسترس

هیچ بشری نیست

ذره ذره مردنم را از روز میلاد تنم

با عطر و بوی مرگ در خون رگ هایم

با قدم های فرسوده ی نیمه شب هایم

در راه روی کنار اتاقک  i.c.u  

به انتظار نشسته ام...

می بینی سایه ی مرگ را؟

که بر تمام زندگی کوچکم چنگ

می زند هر لحظه؟!

 

+ 87/01/29 22:18 بهار(آن شرلی!) |


 

گاهی به جایی می رسانیم

که می شوم قاتل !
اول تو را می کشم در خیالم

بعد ذره ذره خودم را

گمان می کنم رودخانه ی

زلال عشقت در دلم

دارد به یک مرداب مهیب می رسد!

ببین حال و هوایم را

با تمام حس عاشقیم برای

شب چشمانت اما

از خودم برای تو حسی نیست

تا لحظه ای تو را در آغوش

حرف های خوشبویم بگیرم

ببین...

+ 87/01/29 22:11 بهار(آن شرلی!) |


میان اینهمه صدا

رسیده ام به ناکجا

شود که بشنود خدا

صدای بی نوای ما...

 

خدایا.........

 

+ 87/01/27 15:53 بهار(آن شرلی!) |


تولدم مبارک

...

مادر، بودنم را انتظار می کشید

مادر، بودنم را انتظار می کشید

...

و امروز...

من درد لحظه های بودنم برای تو

و نبودن من برای تو را در بودنم

در رنج چشم های معصوم و

بسته ات درد می کشم

...

مادرم من بی تو می میرم

 

شاپری جان، ما تا اطلاع ثانوی

نیازی به ترحم صدای مهربانتان

نداریم...

 

+ 87/01/26 19:9 بهار(آن شرلی!) |


در سکوت سنگین لب های

فرشته ی زمینی ام، مادر

دنیای دلم نیز در سکوت نشسته

... 

پ.ن : برای سلامتی همه ی

        مادرها و مادر عزیزم

        دعا کنید

+ 87/01/26 0:22 بهار(آن شرلی!) |


ساحل دریا...

ماهی گیران روی...

 اسکله ایستاده بودند...

دریا بود...

و صدای مرغان دریایی و

کلاغان سیاه کنار ساحل و...

قدم های نامنظم من و...

در هم رفتنم در شنل سرمه ای

که تمام تنم را با تمام دلتنگی

قلبم در آن پیچانده بودم  

از این اسکله تا اسکله ی بعدی

چقدر قشنگ می شد خالی شد

از سکوت...چقدر قشنگ توانستم

دلتنگی این دل بیمار را فریاد کنم

برای موج ها...

فریاد بود و اشک

فریاد بود و درد...

بی حس شدم از خود

واماندم میان ماسه ها و موج ها

چقدر دلم برای ماهی کوچکی

که خود را به آب می زد سوخت

چقدر دلم برای ماهی کوچکی

که انگار از ترس نرسیدن به دریا

داشت می مرد سوخت...

وقت برگشتن هیچ نمانده بود

از من...

جز رد پایی کوچک...

 تکه ای شسته به موج ها ...

تکه ای وامانده به شن ها

وقت برگشتن هیچ نمانده بود

از من...

وقت برگشتن هیچ نمانده بود

از من...

 

 

* نازنینم، گناه من پرستیدن توست

  مجازاتش هر چه باشد می دهم

 

 

+ 87/01/23 20:46 بهار(آن شرلی!) |


 

به جز یاد تو...

یاد دگری نیست

که نیست...

نیست...

نیست...

نیست...

نیست...

 

 

+ 87/01/22 18:50 بهار(آن شرلی!) |


خیلی سخت بود برام شاپری

اما فرستادمش که بیاد...

خیلی سخت بود برام که

قشنگ ترین هدیه امو که

از تو داشتم یادگاری ...

ازش بگذرم و پسش بدم

خیلی...

جوری که اون آقاهه نیگام

کرد و گفت: مطمینید که

می خواهید پستش کنید؟!

 

+ 87/01/21 18:10 بهار(آن شرلی!) |


من باورم نمی شود

من باورم نمی شود

من باورم نمی شود

من باورم نمی شود

من باورم نمی شود

من باورم نمی شود

من باورم نمی شود

من باورم نمی شود

...

* تو همانی که...؟!


+ 87/01/20 17:24 بهار(آن شرلی!) |


می مانم در پس این سکوت سنگین

برای تکرار دوباره ی شب چشمانت

دست دلم را از سرت برداشتم...

آرام بخواب و آهسته بیدار شو...

+ 87/01/20 11:22 بهار(آن شرلی!) |


دلم می خواهد

بروم بالای کوه...

سکوتم را فریاد بزنم

کوه...میان سنگ ها...

مگر نخواندیم "بی عاطفه"؟

مگر نخواندیم " بی عاطفه"؟

آدمک ها ی دورو برم

نمی فهمیدند اما تو...

حالا تو هم شدی

یک " آدمک" اما...

هنوز هم در دلم

بزرگتر از همه...

مگر نخواندیم " بی عاطفه"؟

می روم که درد دلم را

می روم که داغ شب چشمانت

را برای سنگ ها...

ترانه خوانی کنم...

می روم که "غم دلت" را

برای زجه هایم واگویه کنم

کاش بدانی از غم دل توست

که دلم پر از غم است

می روم ...

کنار سنگ ها....در دل کوه

 

+ 87/01/19 10:43 بهار(آن شرلی!) |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من از - سفر
هیچ نمی دانم
همین که می گویند
سفر
به یاد تو می افتم


Home
Email


L-DAY

تنهایی غریب دلکم
A-L-DAY


خاطرات خاموش

فروردین 1388

آبان 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386


    !!!: