تبليغاتX
دنیای من، شب چشمان تو

دنیای من، شب چشمان تو

رسیده ام به یک کوچه ی

بن بست با دیوارهایی

از جنس بغض و دلتنگی

برای چشم های عسلی

مادر و عطر حضورش در

لحظه های پر دغدغه ام

+ 87/01/30 21:39 بهار(آن شرلی!) |


گوشی معشوقه ی مورنظرت

اینبار وقت کوبیدن به آن دیوار...

کدام دیوار؟...همان دیوار اتاقکم؟

اااا نه! وقت کوباندن به دیوار

اتاقک خاموش که چشم های

عسلی مادر در آن با لب های

نازش مسکوت مانده...تکه تکه شد

معشوقه ات دیگر در دسترس

هیچ بشری نیست

ذره ذره مردنم را از روز میلاد تنم

با عطر و بوی مرگ در خون رگ هایم

با قدم های فرسوده ی نیمه شب هایم

در راه روی کنار اتاقک  i.c.u  

به انتظار نشسته ام...

می بینی سایه ی مرگ را؟

که بر تمام زندگی کوچکم چنگ

می زند هر لحظه؟!

 

+ 87/01/29 22:18 بهار(آن شرلی!) |


 

گاهی به جایی می رسانیم

که می شوم قاتل !
اول تو را می کشم در خیالم

بعد ذره ذره خودم را

گمان می کنم رودخانه ی

زلال عشقت در دلم

دارد به یک مرداب مهیب می رسد!

ببین حال و هوایم را

با تمام حس عاشقیم برای

شب چشمانت اما

از خودم برای تو حسی نیست

تا لحظه ای تو را در آغوش

حرف های خوشبویم بگیرم

ببین...

+ 87/01/29 22:11 بهار(آن شرلی!) |


میان اینهمه صدا

رسیده ام به ناکجا

شود که بشنود خدا

صدای بی نوای ما...

 

خدایا.........

 

+ 87/01/27 15:53 بهار(آن شرلی!) |


تولدم مبارک

...

مادر، بودنم را انتظار می کشید

مادر، بودنم را انتظار می کشید

...

و امروز...

من درد لحظه های بودنم برای تو

و نبودن من برای تو را در بودنم

در رنج چشم های معصوم و

بسته ات درد می کشم

...

مادرم من بی تو می میرم

 

شاپری جان، ما تا اطلاع ثانوی

نیازی به ترحم صدای مهربانتان

نداریم...

 

+ 87/01/26 19:9 بهار(آن شرلی!) |


در سکوت سنگین لب های

فرشته ی زمینی ام، مادر

دنیای دلم نیز در سکوت نشسته

... 

پ.ن : برای سلامتی همه ی

        مادرها و مادر عزیزم

        دعا کنید

+ 87/01/26 0:22 بهار(آن شرلی!) |


ساحل دریا...

ماهی گیران روی...

 اسکله ایستاده بودند...

دریا بود...

و صدای مرغان دریایی و

کلاغان سیاه کنار ساحل و...

قدم های نامنظم من و...

در هم رفتنم در شنل سرمه ای

که تمام تنم را با تمام دلتنگی

قلبم در آن پیچانده بودم  

از این اسکله تا اسکله ی بعدی

چقدر قشنگ می شد خالی شد

از سکوت...چقدر قشنگ توانستم

دلتنگی این دل بیمار را فریاد کنم

برای موج ها...

فریاد بود و اشک

فریاد بود و درد...

بی حس شدم از خود

واماندم میان ماسه ها و موج ها

چقدر دلم برای ماهی کوچکی

که خود را به آب می زد سوخت

چقدر دلم برای ماهی کوچکی

که انگار از ترس نرسیدن به دریا

داشت می مرد سوخت...

وقت برگشتن هیچ نمانده بود

از من...

جز رد پایی کوچک...

 تکه ای شسته به موج ها ...

تکه ای وامانده به شن ها

وقت برگشتن هیچ نمانده بود

از من...

وقت برگشتن هیچ نمانده بود

از من...

 

 

* نازنینم، گناه من پرستیدن توست

  مجازاتش هر چه باشد می دهم

 

 

+ 87/01/23 20:46 بهار(آن شرلی!) |


 

به جز یاد تو...

یاد دگری نیست

که نیست...

نیست...

نیست...

نیست...

نیست...

 

 

+ 87/01/22 18:50 بهار(آن شرلی!) |


خیلی سخت بود برام شاپری

اما فرستادمش که بیاد...

خیلی سخت بود برام که

قشنگ ترین هدیه امو که

از تو داشتم یادگاری ...

ازش بگذرم و پسش بدم

خیلی...

جوری که اون آقاهه نیگام

کرد و گفت: مطمینید که

می خواهید پستش کنید؟!

 

+ 87/01/21 18:10 بهار(آن شرلی!) |


من باورم نمی شود

من باورم نمی شود

من باورم نمی شود

من باورم نمی شود

من باورم نمی شود

من باورم نمی شود

من باورم نمی شود

من باورم نمی شود

...

* تو همانی که...؟!


+ 87/01/20 17:24 بهار(آن شرلی!) |


می مانم در پس این سکوت سنگین

برای تکرار دوباره ی شب چشمانت

دست دلم را از سرت برداشتم...

آرام بخواب و آهسته بیدار شو...

+ 87/01/20 11:22 بهار(آن شرلی!) |


دلم می خواهد

بروم بالای کوه...

سکوتم را فریاد بزنم

کوه...میان سنگ ها...

مگر نخواندیم "بی عاطفه"؟

مگر نخواندیم " بی عاطفه"؟

آدمک ها ی دورو برم

نمی فهمیدند اما تو...

حالا تو هم شدی

یک " آدمک" اما...

هنوز هم در دلم

بزرگتر از همه...

مگر نخواندیم " بی عاطفه"؟

می روم که درد دلم را

می روم که داغ شب چشمانت

را برای سنگ ها...

ترانه خوانی کنم...

می روم که "غم دلت" را

برای زجه هایم واگویه کنم

کاش بدانی از غم دل توست

که دلم پر از غم است

می روم ...

کنار سنگ ها....در دل کوه

 

+ 87/01/19 10:43 بهار(آن شرلی!) |


به من می گفت " خوب ترین مهربانم..."

و من سکوت می کردم

واین سکوت دلم را می لرزاند

به من می گفت" فرشته ی زندگیم"

و من سکوت می کردم

واین سکوت دلم را می لرزاند

روزگاری به من آنچنان عاشقانه

عشق ورزید که من شدم او

"او" شد "من"!

و این "من" یعنی یک تن مغرور!

و این" من" یعنی پایان" او"

آغاز درد در "من"

در آغاز نبود شب چشمانش

آنقدر شدم او و  او شد من

 که حالا هر شب و روز قلب من

درد می گیرد ...

دانست که می میرم بی "او"

اوی او نه اوی من

و این دانستن شد دلیل

ذره ذره مردنم...

 

+ 87/01/19 10:37 بهار(آن شرلی!) |


دارد باورم می شوم

که هر روز دنبال بهانه ای

هستم به دست خودم...

که از این کتاب ها...

از آدمک ها...

از همه چیز... فرار کنم

و در عالمی به دور از بودن

ترانه خوان شب چشمانت

بشوم...

 

+ 87/01/18 10:53 بهار(آن شرلی!) |


کمی خالی تر از تهی  

کمی خالی تر از تهی

کمی خالی تر از تهی

کمی خالی تر از تهی

شده دلم!

 

+ 87/01/17 17:40 بهار(آن شرلی!) |


17 فروردین 86

دلم برای همین روز تنگ شده

دلم برای روسری سفید قرمزم

دلم برای سنجاق گل قرمزم

همان که گمش کردم و تو ...

در دست هایت پیدایش کردی!

دلم برای دست هایت

دلم برای شب چشمانت

دلم برای پیراهن صورتی ات

دلم برای خودم...

دلم برای تمام تو ...

تنگ شده.

 

+ 87/01/16 1:42 بهار(آن شرلی!) |


شب شد من برگشتم

شب شد تو رفتی

انگار این "شب"

دارد با ما لجبازی می کند

 .

.

 

لحظه ای شب چشمانت را ببند و از خدا حالم را بپرس...

 

+ 87/01/16 0:14 بهار(آن شرلی!) |


طعم ممنوعه لبهات
دوباره حوایم می‌کند!

+ 87/01/14 21:45 بهار(آن شرلی!) |


 

شاپری نگو ...

کجا می روی؟

کی می آیی؟

تصمیم گرفته ام

در همین بیراهه های راه

در همین هنوز هیچ نرسیدن

گم شوم!

می دانی، راستش هر وقت

دلم تصمیم می گیرد که...

گم شود ...تو پیدا می شوی

و وقتی تو پیدا شوی

همه ی بودنم با تو معنا می شود

می خواهم تا همیشه گم شوم

نترس همین نزدیکی ها...

میان ب ا ز و ا ن ...ت و...

و مستی شب چشمانت

 

 

+ 87/01/14 16:50 بهار(آن شرلی!) |


شاپری...

دیشب پس از حس کردن

تند شدن تپش های قلبت

و درد های گاه و بی گاهی

که سراغ وجود نازت را می گیرد

با زخم دلم، تمام دریچه های نور را

بستم و با چشم های باز خوابیدم

تا سحر با چشمان بسته بیدار شدم

اما ...ترس دلم از حرف هایت

دریچه ها را بسته هنوز

دلم  دارد مثل گنجشککی...

در راه مانده و بارانی به خود می لرزد

تو که نمی دانی چه آمد بر سر این دل

و این هر لحظه سکوت یعنی ...

یعنی درد

یعنی اشک

یعنی فریاد

حالا بیا جلو تا دم گوشت بگویم...

قول می دهی که در همین سکوت

در همین بسته شدن  لب هایم...

بخندی به دنیا و زندگی تا همیشه؟
لب هایت را با دست هایم جفت می کنم

می دانم همین که با شب چشمانت

نگاهم کنی ...یعنی : قول داده ای.

 

 

+ 87/01/14 11:0 بهار(آن شرلی!) |


من هرچقدر هم که رسم جدل

و خطابه و دفاع را در

واحدهایم خوب  بگذرانم

اما ...

تو استادی و من شاگرد!

 ولی نخواه اشتباه خودت را

با بی گناهی من بی رنگ کنی

ووجدانت را با ندامت چشمانم

آرام کنی...

 

 

+ 87/01/13 19:2 بهار(آن شرلی!) |


 

از دلتنگی سرم

سوت می کشد!

و شک و تردید

دلت برای دلم

جانم را آتش می کشد

اینهمه سوختن کم است؟

که با شک کردن دلت

دل رو به اتمامم را

محکوم می کنی؟!

 

+ 87/01/13 17:56 بهار(آن شرلی!) |


بی دل شدن هم عالمی دارد

خانه تکانی دم عید...

سور چهارشنبه ی آخر سال

رسیدن بهار و عید

هیچ چیز دل را عوض نکرد

که نکرد...

هنوز بغضم تکیده در...

برف های زیر پایت...

دلم دارد دلتنگ

لحظه ی رفتنت می شود

می دانی؟؟؟

+ 87/01/12 21:48 بهار(آن شرلی!) |


کمی زخم به دلم که بزنی

می شوم راوی شب چشمانت

کمی مهربان که شوی

می شوم خود تو!

با من مهربانی نکن

من به تو شدن عادت ندارم

+ 87/01/12 15:14 بهار(آن شرلی!) |


برگه های کتاب را...

ورق می زنم

نکات مهم را ...

های لایت می کنم

می نویسم...

می خوانم...

چشمانم سنگین می شوند

کتاب را کنار می کشم

خودم را رها می کنم

دستانم را باز می کنم

چشمانم را می بندم...

از کی اینجا بودی شاپری... 

.

.

بیدارم نکن شاپری...


+ 87/01/11 20:22 بهار(آن شرلی!) |


قول می دهم صبور باشم

قول می دهم صبور باشم

قول می دهم صبور باشم

قول می دهم صبور باشم

.

.

.

خدایا اندکی صبر عنایت کن

 

+ 87/01/11 12:39 بهار(آن شرلی!) |


تو راست می گویی شاپری...

کتاب هایم بهانه است

من نمی خواهم بیایم

که بی تو برگردم

جاده ها را بی شب چشمانت

پایانی نیست در بازگشت

+ 87/01/10 20:4 بهار(آن شرلی!) |


خاموش نکردم

خاموش  نکردی

خاموش نکردم

خاموش شد!

خاموش شدم

خاموش کردی

خاموش کردم

...

خودت خواستی

The mobile set is off



+ 87/01/10 11:53 بهار(آن شرلی!) |


ومن...

برای 6 دقیقه حرف های سیاهت

6 ساعت، سر به زانو

در آغوش سکوت گریستم

از بستن شب چشمانت به روی شب

تا سپیدی سحر برای چشمانم...

+ 87/01/10 7:37 بهار(آن شرلی!) |


توبرای 6 ساعت

در دسترس نبودنم

تمام لج بازی های کودکانه ات

را نشانم دادی شاپری…

و…

من 6 ماه در سکوت

شب چشمانت شب و روز

صبر کردم…

 

+ 87/01/09 21:39 بهار(آن شرلی!) |


برنامه ای ریخته ام

برای رساندن...

شب چشمانت به تمام

خواسته هایت از ...

چشم خرمایی ات

فقط کمی...

عطر تنت را ملایم تر کن

+ 87/01/09 11:58 بهار(آن شرلی!) |


دارم فکر می کنم

از چه رفتم؟
از کجا؟

جز شب برگ های

شب چشمان تو...

چیزی عوض نشد

چیزی در دلم...

 عوض نشد که نشد!

+ 87/01/07 16:21 بهار(آن شرلی!) |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من از - سفر
هیچ نمی دانم
همین که می گویند
سفر
به یاد تو می افتم


Home
Email


L-DAY

تنهایی غریب دلکم
A-L-DAY


خاطرات خاموش

تیر 1388

فروردین 1388
آبان 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386


    !!!: