|
شاپري من... از همين حالا تا... منور شدن خاك شهرم به وجود گرم و مهربانت و شكستن بغض هاي گاه و بي گاه دلم به وقت دوباره ديدن شب چشمانت... تا همان لحظه ي بوسيدن پيشانيت تا همان لحظه ي بوسيدن دستانت عاشقانه عاشقانه عاشقانه عاشقانه عاشقانه عاشقانه با تن پوشي سفيد براي تو... مي رقصم. پ.ن: عروس قرآن را نذر وجودت مي كنم... + 87/02/15 12:28 بهار(آن شرلی!) |
نمي دانم چرا اين آمدنت را هر بار چيزي ...اتفاقي... مي لرزاند! و من متحير مي مانم در نگاه آخرينت در آن روز برفي و سرد!!! كه دلم به پشت كردن نگاهت و محو شدن شب چشمانت در ازدحام ماشين هاي آن جاده... واماند! خيس و سرد و تنها... شاپري نگفته ام برايت چگونه از لحظه ي محو شدن شب چشمانت در لمس لحظه هايم تا خانه را گذراندم... در همان روز برفي و سرد تك تك خيابان ها را با قدم هاي آرام و دستاني سرد و چشماني خيس از باران و اشك و پهناي گونه هايم كه پشت آن شال گردن رنگي و چشماني كه پشت ع ي ن ك... پنهان كرده بودم... تمام راه را گريستم مي داني چرا؟!!! حسي ...چيزي...نمي دانم... انگار قلبم را در هم مي فشرد كه ديگر... كه ديگر... كه ديگر نخواهمت ديد!!! نه......................... + 87/02/14 12:23 بهار(آن شرلی!) |
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا + 87/02/12 23:58 بهار(آن شرلی!) |
من كه تنهات نمي زارم پس چرا بي بهونه هي لج مي كني؟ من كه تنهات نمي زارم پس چرا مي گي نمون تو مي شكني؟ من كه تنهات نمي زارم پس چرا اسم منو مي زاري "عمرم"؟ دريا كه خشك شي مي گي اسمتو نمي زارم خورشيد كه غروب كني مي گي اسمتو نمي زارم ماه كه صبح بري و جات خورشيد بياد!!! نمي خواستم كه بگي: "عمرم" كه بگي:... "اسمتو می زارم"عمرم"... که اگه رفتي منم برم" شاپري من كه تنهات نمي زارم چرا گريه ام مي ياري؟! من كه تنهات نمي زارم چه بموني مال من چه... تا ... وقت رفتن پيش خداااااااااا + 87/02/12 23:49 بهار(آن شرلی!) |
حذف شد! + 87/02/11 23:24 بهار(آن شرلی!) |
تو نمي فهمي... تو نمي فهمي... تو نمي فهمي... تو نمي فهمي... پ.ن* خوشحالم م م م م م م م مي دوني چرا؟! واس اينكه تازه شدم مثل خودت! + 87/02/09 15:39 بهار(آن شرلی!) |
گناه ما جاده اي است... كه مي گويد:...برو... و زندگي هم چنان اميد... است...اميد به داشتن قبري راحت...در... قبرستاني سبز! و در اين تنهايي... سايه ي ناروني تا... ابديت جاريست... سايه ي ناروني تا ... + 87/02/09 14:10 بهار(آن شرلی!) |
مي داني شاپري، آدمك ها... به اشك هايم، به لرزش دستان كوچكم در دلتنگي شب چشمانت در اين روزها مي خندند و مي خندند و مي خندند... و من در اوج بغض ها و تبلور اشك هايم مي خندم به خنده هايشان... آنقدر بلند ميان هق هق دلم برايشان مي خندم كه براي خنده هاي خود... اشك مي ريزند...سكوت مي كنند به سراغ صورت نمناكم مي آيند دستانشان را به رسم آغوش باز مي كنند تا تن رنجور دخترك بهار، از نگاهشان را در آغوش هزار ويك رنگي مهرشان بگيرند آنگاه نگاهم آنگونه در نگاهشان سكوت مي كند كه تمام سردي حس قلبم به وجودشان و تمام در خودبودن دلم براي تو ... به بودنشان اثبات مي شود و ... آرام و بي صدا از كنارم مي روند و رهايم مي كنند... مي داني شاپري؟! آدمك ها... اين روزها... + 87/02/08 20:35 بهار(آن شرلی!) |
دل اگر تنگ شود يعني مرگ من دلم تنگ شد...ه...ست و همين...علت مرگم... شده ...است... پ.ن* شاپری بیاااااااااا + 87/02/08 12:4 بهار(آن شرلی!) |
شاپری فرض کن... من روی همان صندلی همان که با صدایت ساعت ها مرا بر آن میخ کوب می کردی کنار همان پنجره ی روبه باغچه ی تک درخت گیلاس نشسته ام... یک دستم باشد در تارهای بلند موهایم... دور چشم هایم را خط انداخته باشم... ابروانم نازک تر ... صورتم سبزه تر... تن پوشم تیره تر... چشمانم خمارتر... و لبانم...لبانم کبود.....د....د... و دهانم پر از ... دود سیگاری که... در دست دیگر دارم حالا فرض= واقعیت بهار نبودنم برایت آسان است! خیلی! پس تهدیدم نکن! به همین آسانی خراب می شوم اما در دلم ... خرابت نمی کنم... + 87/02/07 9:42 بهار(آن شرلی!) |
وقتي با تمام عصبانيت و... غرور مردانه ات با نفس هاي بريده بريده براي ... رها كردن دلت از شك... از شك و ترديدت به " من" می خواهی که بگویم:... " بگو كه مال مني...بگو..." و من هي بغض مي كنم و بغض مي كنم و تو ... بلند تر و خشن تر مي گويي... " بگو كه مال مني...بگو..." اين لحظه مي شود نقطه ي ...؟!! نقطه ي ترك خوردن بند بند وجودم باور كن حرفم نمي آيد و تنها دلم سكوت مي خواهد + 87/02/06 19:49 بهار(آن شرلی!) |
اين روزها حال مزخرفي دارم اين روزها كه تو هي نزديك و نزديك تر مي شوي! و... من هي خاطره مرور مي كنم! خاطرات ترم هفتم... خاطرات ميدان اسب آبي سفيد را! خاطرات خيابان انصاري! خاطرات آن روز برفي را... خاطرات آن شب سرد اما گرم ... خاطرات آن روز گرم اما سرد... تو برايم حرف مي زني من فكر مي كنم من به فكرهايت، فكر مي كنم! و بي صدا در دلم گريه مي كنم اين روزها تو هي ... نزديك و نزديك تر مي شوي به عطر پيراهنم! و ... و من دورتر و دورتر مي شوم از تو! + 87/02/06 11:7 بهار(آن شرلی!) |
در حیرتم از مرام ... این مردم پست! این طایفه ی زنده کش مرده پرست! در حیرتم... + 87/02/01 23:16 بهار(آن شرلی!) |
شاپری به خودم قول داده ام که زین پس دلتنگ دلتنگی های شبانه ام برای شب چشمانت و نبود بیداری شب چشمانت در شب های تارم نشوم... قول می دهی آرام بخوابی؟ قول می دهم آرام ... بغضم را بشکنم... + 87/02/01 23:15 بهار(آن شرلی!) |
|
| ||||||