|
مي داني شاپري، آدمك ها... به اشك هايم، به لرزش دستان كوچكم در دلتنگي شب چشمانت در اين روزها مي خندند و مي خندند و مي خندند... و من در اوج بغض ها و تبلور اشك هايم مي خندم به خنده هايشان... آنقدر بلند ميان هق هق دلم برايشان مي خندم كه براي خنده هاي خود... اشك مي ريزند...سكوت مي كنند به سراغ صورت نمناكم مي آيند دستانشان را به رسم آغوش باز مي كنند تا تن رنجور دخترك بهار، از نگاهشان را در آغوش هزار ويك رنگي مهرشان بگيرند آنگاه نگاهم آنگونه در نگاهشان سكوت مي كند كه تمام سردي حس قلبم به وجودشان و تمام در خودبودن دلم براي تو ... به بودنشان اثبات مي شود و ... آرام و بي صدا از كنارم مي روند و رهايم مي كنند... مي داني شاپري؟! آدمك ها... اين روزها... + 87/02/08 20:35 بهار(آن شرلی!) |
|
| ||||||