|
ساحل دریا... ماهی گیران روی... اسکله ایستاده بودند... دریا بود... و صدای مرغان دریایی و کلاغان سیاه کنار ساحل و... قدم های نامنظم من و... در هم رفتنم در شنل سرمه ای که تمام تنم را با تمام دلتنگی قلبم در آن پیچانده بودم از این اسکله تا اسکله ی بعدی چقدر قشنگ می شد خالی شد از سکوت...چقدر قشنگ توانستم دلتنگی این دل بیمار را فریاد کنم برای موج ها... فریاد بود و اشک فریاد بود و درد... بی حس شدم از خود واماندم میان ماسه ها و موج ها چقدر دلم برای ماهی کوچکی که خود را به آب می زد سوخت چقدر دلم برای ماهی کوچکی که انگار از ترس نرسیدن به دریا داشت می مرد سوخت... وقت برگشتن هیچ نمانده بود از من... جز رد پایی کوچک... تکه ای شسته به موج ها ... تکه ای وامانده به شن ها وقت برگشتن هیچ نمانده بود از من... وقت برگشتن هیچ نمانده بود از من... * نازنینم، گناه من پرستیدن توست مجازاتش هر چه باشد می دهم + 87/01/23 20:46 بهار(آن شرلی!) |
|
| ||||||